به خاطر تولدم
سپیده دم روزی خنک در اوایل بهار بود
درخت راجی با بالاپوشی از سار با نگرانی از پنجره داخل اتاق را نگاه میکرد
مادرم جیغ زد جیغی سرشار از امید شکایت شادی یا ترس
پدرم قهقه زد و رقصید
من مغلوب این جنگ تسلیم و خون آلود روی تخت غلتیدم
سارهای روی درخت با گریه ام به وسعت ابدیت به پشت خورشید گریختند و هرگز برنگشتند
دلگیر نباش
میگی عوض شدم
دلگیری
راستش خودم هم جدیدا فهمیدم که عوض شدم
وقتی عکسهاتو ساعتها نگاه میکنم
وقتی توی شادترین لحظه اینجا فکر میکنم تو الان تو اون رخوت شادی یا نه
وقتی همه پزم به دوستهای غیر همزبونم قشنگیه روزهایی که با تو داشتم
وقتی میگم من یه روزی دویاره بر میگردم جایی که بودم و اونها رو با نگاههای تحقیر و متعجبشون تنها میذارم
وقتی با عشق و اعتماد ملیتمو فریاد میزنم و دیگه از ترس حقیر شمرده شدن دلم نمیلرزه
میفهمم عوض شدم
دلگیر نباش
برای ارسطوی عزیز
دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای ” کی ” پرسید:
اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربانتر میشدند؟
آقای کی گفت : البته ! اگر کوسه ها آدم بودند
توی دریا برای ماهیها جعبه های محکمی میساختند
همه جور خوراکی توی آن میگذاشتند
مواظب بودند که همیشه پر آب باشد
هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند
برای آنکه هیچوقت دل ماهی کوچولو نگیرد
گاهگاه مهمانی های بزرگ بر پا میکردند
چون که گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است !
برای ماهی ها مدرسه میساختند
وبه آنها یاد میدادند
که چه جوری به طرف دهان کوسه شنا کنند
درس اصلی ماهیها اخلاق بود
به آنها می قبولاندند
که زیبا ترین و باشکوه ترین کار برای یک ماهی این است
که خودش را در نهایت خوشوقتی تقدیم یک کوسه کند
به ماهی کوچولو یاد میدادند که چطور به کوسه ها معتقد باشند
و چه جوری خود را برای یک آینده زیبا مهیا کنند
آینده یی که فقط از راه اطاعت به دست میآیید
اگر کوسه ها ادم بودند
در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت
از دندان کوسه تصاویر زیبا و رنگارنگی می کشیدند
ته دریا نمایشنامه به روی صحنه میآوردند که در آن ماهی کوچولو های قهرمان
شاد و شنگول به دهان کوسه ها شیرجه میرفتند
همراه نمایش، آهنگهای محسور کننده یی هم مینواختند که بی اختیار
ماهیهای کوچولو را به طرف دهان کوسه ها میکشاند
در آنجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت
که به ماهیها می آموخت
“زندگی واقعی در شکم کوسه ها آغاز میشود”
مردم پیروزن
میگی
دیدی نشد دیدی مردم شکست خوردن
میگم
مردم پیروزن
میگی
دیدی همه رو چپوندن تو خونه هاشون دیگه کسیو نمیکشن
میگم
وقتی عکس دخترهای قشنگ این مردم با صورتهای خونین تو دست مردم دنیاست
مردم پیروزن
میگی
دیدی خبری از رهبرشون نیست
میگم
راستشو بگم رفیق ، وقتی داشتم رای رو مینداختم تو صندوق دستم با لکنتهای رهبر میلرزید! خودم هم الان باورم نمیشه چه فصاحتی پشت اون دستهای لرزان بود که یک قدم هم پس نرفت !
مردم با این رهبر پیروزن
میگی
دیدی شیوا یه چیزایی داری میگی که قبلا بهش میخندیدی
میگم
واسه همینه که میگم
مردم پیروزن!!
عذاب
نمی دونی که چه روزهایی را میگذرونم
نمیدونی چه سخته ببینی همه در حرکتند و تو که حتی وقتی همه ساکن بودند آروم نبودی الان محکوم به یه سکون اجباری شده ای
نمیدونی چقدر از آرامش لوس اینجا که با چشمهای وقیحش به چشمهای من زل زده و هر جا میرم دنبالمه گریزانم
نمیدونی چقدر از خودم بیزارم وقتی برای مظلومیت تو رودرروی پلیسهای آرام و مهربون اینجا فریاد میزنم. همیشه از گلهای مصنوعی گریزان بودم ولی الان خودم زشت ترین اونهام در برابر گل با طراوت تو که عطر خوشش دنیا رو گرفته
نمیدونی چقدر بلاتکلیفم وقتی که این روح ناآرام فرسنگها تا دیار تو طی میکنه با تو در خیابونها نعره میزنه با تو برای دوستای در خونش زار میزنه و دوباره دست از پادرازتر به این بدن کرخت در این سرزمین بیخیال برمیگرده
نمیدونی چقدر دلم میخواست بجای این رهایی شرم آلود هم بند تو بودم
منو ببخش....
تنها نیستی رفیق
نگرانت بودم به تو فکر میکردم
-رای که میدی
-امکان نداره
- چرا؟
-حوصله توضیح ندارم تو هم قانع نمیشی
.
.
.
حالا میخوام بهت بگم چرا
وقتی میگفتم رای نمیدم هدفم این نبود که با تو لج کنم
نگرانت بودم.
هدفم این نبود که خودمو روشنفکر نشون بدم نمیخواستم بگم دیگه این کشور واسم اهمیت نداره نمیخواستم گذشتمو فراموش کنم
نگرانت بودم.
میدونستم سیاست چه چیز کثیفیه رفیق
میدونستم اونا بدن ضعیف و دستان استخوانی تو رو با روبانهای سبزش غرق خون میکنن میدونستم اونا خواهر و برادرهای تو رو تو خیابون زیر باتوم های تحقیر و قدرتشون له میکنند و میدونستم تو دیگه آروم نمیشینی...
نگرانت بودم
بد جور نگرانت بودم
دیدم نمیتونم فقط بشینم و نگران باشم خودم هم باید تو بازی باشم
الان که باهاتم دیگه نگران نیستم
چه خبره ؟!
این هواپیما هر چقدر دیگه هم بچرخه و کلی آدم دیگه رو توش گروگان بگیرن آخر داستانو میدونین که من زندم پس بیمزه اس. ولی الان یه جورایی انگشت به دهان موندم !من به دلیل وطن فروشی و این حرفها قاعدتا نباید از مسائل سیاسی حرف بزنم ولی خیلی کنجکاوم !
یام میاد که اون زمانها که جنگ بود و ٢٠ نفر آدم به خاطر بمباران چپیده بودیم توی باغ بابابزرگم و ما بچه ها از در و دیوار بالا میرفتیم شبها که از سرما خزیده بودم زیر پتو و نوک دماغم بیرون بود با یه چشمم میدیدم یه آقایی با موهای سیاه و قیافه مهربون و یه کمی غمگین داره تو تلویزیون حرف میزنه
- مادر اون آقاهه کیه؟
- کدوم؟
- همون که موهاش چربه
- اون نخست وزیره
و من در حالیکه بیشتر میرفتم زیر پتو خوشحال بودم که این آقا نخست وزیره توی این گیر و دار مراقب ما هست!
به دلیل ازدیاد سن دیگه داشت کم کم نه تنها اون خاطرات که خاطران قشنگ دوران بمباران هم(روم به دیوار) از ذهنم مبرفت ...
از خودم بدم اومد فکر میکردم به خاطر علاقه احمقانه ای که به دنبال کردن سیاست دارم و توی این چند سال تک و توک خبرهایی ازش داشتم اطلاعاتم زیاده که دیدم ای بابا این روزا همه به اسم کوچیک صداش میکنن!!!
چه خبره ایران؟!
هواپیما 2
طرف با گروه ضربت،راهروهای باریک هواپیما رو بالا و پایین میکرد و مردم هم در حالیکه هاج و واج بودند سعی میکردند نگاهشون با اونا تلاقی نکنه
غول رفت تو دستشویی . الهام که تا اون موقع صداش در نیومده بود یواش هی تو گوش من میگفت رفته بمب بذاره اینا تروریستن
اگه مثل الهام مدام نمیگفتم اینا تروریستن مبنی بر شجاعتم نبود . من ته دلم قرص بود که این حراست پرواز که مثل خدا ما نمیبینمشون ولی تمام اعمال ما رو زیر نظر دارن و در موقع ضرورت تیر غیب رو بر سر نا اهلان میریزن(رجوع شود به فیلم ارتفاع پست ساخته ابراهیم حاتمی کیا) الان هم همین گوشه کنارا قاطی مسافرا نشستن و واسه اینکه بیخود مردم رو سراسیمه نکنند خودی نشون نمیدون
صحنه بعد...
واقعا این قدرت زنان عجب نیروی عظیمیه!
آقا غوله و دوستاش نشستن سر جاشون و یکی از مهماندارهای خانوم که به چشم خواهری از همشون بر و رو دار تر بود داشت واسه اونا شیرین کاری میکرد و قه قه میخندید و خدا بدور تماسهای بدنی مکرر با آقا غوله و رفقا داشت
ما که نمیدونیم اون دنیای این خواهر چی میشه ولی خدا خیرش بده تا همینجاش که کار حراست رو کرده البته حتما اونا ازش خواستن که این تاکتیک ها رو انجام بده و گرنه دختر نجیبی به نظر میرسید.
گروه تروریستی همشون مسحور سخنان خانوم مهماندار شده بودن و در حالیکه لبخندای نا خودآگاه به لب داشتن چشم ازش بر نمیداشتن
بابا آخه نصفه شب کی مشروب میخوره میدونم این آقا غوله بیچاره مثل من زبانش ضایع بوده همه اشتباه متوجه منظورش میشدن !
واقعا میگن این پرواز امارات بهترین پرواز دنیاست بیخود نیست ،با هر زبانی که حرف بزنی نیازهاتو برآورده میکنن.پولش نوش جونشون.
همه دارن دوباره چرت میزنن . منم درام تلاشمو میکنم ...
جییییییییییییییییییغ
صدای یه جیغ ممتد و زنانه همه رو دوباره زا براه کرد
.... ادامه دارد
هواپیما 1
- راستی میدونی با A٣٨٠ میخوایم بریم
- آره خوب که چی؟
- بابا بزرگترین و جدیدترین هواپیمای مسافربری در دنیاست , ٨٠٠ تا مسافر میگیره !
ایول , خوبه یه چیز دیگه واسه پز دادن تو ایران پیدا کردم 
همراه ما یه گروه حدودا 100 نفری از دختر اوزی های (حدودا 15, 16 ساله) همه با لباسای یه شکل و در خیلی موارد قیافه های یه شکل در حالیکه با جیغ و داد تو سر و کول هم میزدند اومدن تو هواپیما( بعدا فهمیدم که دارن میرن یه مسابقه موسیقی)
به به چه جایی افتادیم!
وسط گروه ارکستر و دم در آشپزخونه
خوب وقتی 14 ساعت رو آسمونی اونم 90 در صد مواقع زیرت اقیانوسه صداهای پر نشاط این جوانان هنرمند مثل پتک میخوره به سرت حالا بوی نامانوس غذاهای امارات رو هم بهش اضافه کن.
5 ساعت گذشته و هنوز از خاک استرالیا بیرون نیومدیم (عجب کشور غول پیکریه) پذیرایی اولیه هم تموم شده یه گشتی هم تو فیلما و بازی ها زدم و مثل همیشه یه سری فیلم رو تو ذهنم نگه داشتم که در اولین فرصت مناسب(که تا حالا پیش نیومده) ببینم گروه ارکستر کم صدا تر شده کم کم دارن میخوابن حرفهای من و الهام هم دیگه ته کشیده داره چشام گرم میشه که یهو یه صدای نکره شروع میکنه به داد و هوار به زبان انگلیسی اونم با لهجه عربی !
صدا از ردیفای پشت بود برگشتم دیدم یه غول چراغ جادو 2 متری کله کچل داره سر مهماندار داد میزنه. مهماندار هم که یه زن بور یه کم تپل و قد کوتاه بود با هر داد تو خودش جم میشد و قدش کوتاهتر میشد.
نصفه شب و بعد از تموم شدن پذیرایی آقا مشروب میخواد همین جوریش خطرناک بود حالا تصور کن مست هم بشه دیگه چه دراکولایی میشه. منم بودم میگفتم ببخشید دیگه سرو نمیشه.
نه بابا طرف دست بردار نیست راه افتاد طرف در آشپزخونه (توجه داشته باشین که بنده اینقدر جام خوب بود که انگار توی آشپزخونه نشسته بودم) پسر مهمانداره که خیلی هم ظرافت داشت!
اومد که آرومش کنه ، طرف صداشو بلند تر کرد و گفت میخوام با رئیس اینجا حرف بزنم اونم با ملایمت اشاره کرد که خودم هستم که یهو آقا غوله با دست کوبید به تخت سینه رئیس و گفت برو جوجه میخوام برم با کاپیتان حرف بزنم .دیگه شد نور علی نور, 5 نفر دیگه عین خودش و در بعضی موارد قد بلندتر دور رئیس مهربون رو محاصره کردن , طرف نیرو کمکی هم داره!
کمک ! بابا اینا الان یکیو گروگان میگیرن که خوب اونم قطعا منم با این لباس کماندویی
پس این گارد حراست کجاست؟
.... ادامه دارد
فرودگاه سیدنی
توی فرودگاه سیدنی پاسپورتها را یکی یکی به مامور کنترل میدادیم و رد میشدیم
امیر حسین و الهام رد شدند نوبت من که شد طرف یه نگاه به من کرد و گفت شما باید سوابقتون چک شه لطفا بیاین این گوشه وایسین
من خیلی واسم عجیب نبود چون همیشه این بساط رو تو استرالیا داشتم تنها چیزی که نگرانم میکرد این بود که چرا به الهام گیر ندادن آخه ویزاهای ما دقیقا مثل هم بود
حالا این دو تا اونور وایسادن و خودشونو خونسرد نشون میدن ولی میفهمیدم نگران شدن
چند دقیقه بعد ماموری که رفته بود سابقه منو چک کنه با اون لبخندهای زورکی استرالیایی اومد جلو و پاسپورتمو داد و گفت شما میتونین برین
پاسپورت به دست راه افتادم که به الهام توضیح بدم چی شده
روبرو ٢ تا پلیس فرودگاه یه زن یه مرد منتظر ما رو نگاه میکردن من هم با قیافه طلبکار مبنی بر اینکه سابقم پاکه و همین الان اومدم بیرون داشتم از کنارشون رد میشدم که یهو بازم با همون لبخندا
- شما لطفا یه لحظه بیاین توی اون اتاق
من هم سریع این دعوت رو به الهام تقدیم کردم آخه نویت من تموم شده بود دیگه !
الهام بیچاره تا اومد به خودش تکونی در جهت اون اتاق بده یهو ٢ تا پلیسها یه صدا و سریع به من اشاره کردن که
- نه نه منظورمون شماست!
بابا بیخیال
دیگه باورم شده بود که یه کارهایی کردم که خودم به نظرم جدی نمیاومده ولی تروریستی تلقی میشده
مرده در حالیکه سعی میکرد به قیافه هاج و واج من نگاه نکنه و کارشو بکنه گفت اصلا نگران نباشین میخواهیم تست مواد منفجره بکنیم
چی؟ منفجره !
و چون دید الانه که من پس بیفتم گفت البته ما شما رو کاملا تصادفی (Random)انتخاب کردیم
توی اتاق کل درجه حرارت بدن و کیفم رو اندازه گرفتن بعد هم همه جامو اسکن کردند
ممنون شما میتونین برین- لبخند -
قیافه این 2 تا رو ببین ! وقتی دیدمشون از خنده داشتم میمردم
حالا دارم جریانو توضیح میدم که الهام یه بند گیر داده به مانتوی من
- تقصیر خودته دیگه ، این مانتوی کماندویی رو پوشیدی همه جا بهت گیر میدن
- بابا کماندویی کجا بوده ، اینا که روشه عکس گل و سنبله نه خالهای پلنگ
باورم نمیشه که سوار هواپیما شدم . این که کشور آزاد استرالیا بود خدا به داد ایران برسه...
... ادامه دارد
